مجموع مقالات و تحقیق های دانشجویی پنج اندیش

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
 
او فقط سیب می کشید
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠ : توسط : گروه پنج اندیش

 

 

تنها که می شوم

 

گویی آسمان

هوار می شود سرم

دلم می گیرد از سکوت

عمر بغض هایم کوتاه می شوند

و مثل روزهای کودکی

زیر پنجره ،پشت پرده سفید حریر

زانوان خویش را به آغوش می کشم

بغض می کنم ، اشک می شوم 

و من همیشه

شرح این دل گرفته را

بر تن سفید دفترم

طرح سیب می کشم

من چقدر

غریبانه میتکم

 

نقش سیب _در دوران تحصیلی ، مقطع دبستان _ رسم بچه هایی بود که  هیچ کسی را نداشتند که طرح های دیگری غیر از سیب را به آنها بیاموزند و همیشه در امتحانات نقاشی دوره تحصیلی ابتدایی ، یک دایره روی کاغذ میکشیدند و داخلش را با رنگ قرمز رنگامیزی می کردند و در نهایت یک مثلث سفید کوچک هم داخل آن سیب می کشیدند که نشان از انعکاس نور بر قطره آب روی سیب داشت
من یکی از این بچه ها بودم

وقتی شعر غریبانه را نوشتم به سیب کشیدنم شک کردم
رفتم سراغ مدرسه دوران کودکی ام

مدرسه دولتی شهید محمدی که امروز به مدرسه غیر انتفاعی شهید محمدی تبدیل شده ...!و البته اینجا بود که یقین پیدا کردم استفاده از عنوان شهید در زمان های مختلف کاربردهای مختلف هم می تواند داشته باشد.

بگذریم ...!

 خلاصه سراغ نقاشی هایم را که گرفتم ،مدیر مدرسه لبخندی زد و گفت : ای آقا... دنبال در باک براوو آمدی ؟

گفتم: ممنون و سرم را پایین انداختم و از اتاق خارج شدم، در چهارچوب درب خروجی مدرسه، مستخدم صدایم کرد و گفت : آقا چند لحظه ... آقای مدیر کارتان دارن

برگشتم ، وقتی مقابل میز کارش رسیدم یک برگه کوچک به من داد که آدرس آموزش و پروش منطقه را در آن نوشته بود زیر آدرس هم یک دست خط و یک امضا زده بود تا به نوعی در کارم تسریع ایجاد شود که البته خدا پدر و مادر اش را بیامرزد که کارساز هم بود.
سرتان را درد نیاورم ،رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به نقاشی های کلاس اول تا پنجم دبستان در امتحانات ثلث آخر کشیده بودم

وقتی نقاشی هایم را از مسئول بایگانی گرفتم ، انگار کودک ام را به آغوش ام داده اند حس غریبی داشتم حال و هوای محل بایگانی اسناد آموزش و پروش هم تاثیری جداگانه داشت.

 قسمت بایگانی آموزش و پرورش طبقه زیر همکف بود ،همه چیز شکلی نوستالوژیک داشت حتی صندلی که کارمند مربوطه روی آن نشسته بود!

یک صندلیِ آهنیِ تاشوِ رنگ پریده را از کناری برداشتم و نشستم و یک به یک نقاشی ها را نگاه کردم

بغض داشتم ، نمیدانم برای مرور خاطرات بود یا تنهایی هایم در آن دوران اما هر چه بود ملاحظه را از من ربود و باعث شد اشک هایم سرازیر شوند 

جایتان خالی نباشد یک دل سیر اشک ریختم و نقاشی ها را به آن کارمند متعجب پس دادم و راهی خانه شدم

معلمان عزیز...
 نمی دانم امروز هم ،بچه ها سیب نقاشی می کنند یا نه ...!
اما اگر دانش آموزی را دیدید که فقط سیب نقاشی می کرد، هوایش را داشته باشید و از او نپرس چیز دیگری بلد هست بکشد یا نه ؟!

 من میدانم

          او

              فقط سیب می کشد

 

پ.ن : علی صادقی پری